تبليغاتX
دلتنگےهاے خورشیـــــــــــد





















دلتنگےهاے خورشیـــــــــــد

خوشحالم یا ناراحت؟

داره یه اتفاقی می افته یا نه؟

نمیدونم حس میکنم خودمم خودمو باور ندارم

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت18:18توسط خورشیـــــــــــد | |

khaste shodam enghadr joloye etefagharo gereftam ta nayoftand

shayad az avalam nabayad in karo mikardam

shayad bayad bezaram etefagha hamoonjoori ke hastan pish beran

harcheghadr ham joloshoono begiri vaghti bekhad ye etefagh biofte miofte

shayad gahi az dast dadan gheyre ghabele jologiriye

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

basheee khodaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa

in akharin chizi bood ke azam nagerefte boodi

oonam male to

midoonestam belakhare miyay soraghesh

man hichi nemikhammmmmmmm

hichiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت10:50توسط خورشیـــــــــــد | |

daram miterekam az deltangi

kheyli khaste shodam

alan ke hamash ye mah gozashte enghadr bi tab shodam nemidoonam ta chand vaght dige chi kar mikonam

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت15:54توسط خورشیـــــــــــد | |

ye salam az rahe door

alan andoneziam residam be baba

felan hamechi khoobe.too jakartayim shahre ghashangiye mesle shomal mimoone hamechi sarsabze vali mardome faghiri daran

tala do nafar gozashtanam sare kar goftan you are butifule yeki dokhtare baghaldastim too havapeyma bahash doost shodam yekiam afsare police fooroodgahe andonezi ke mikhastam joftpa beram too sooratesh :D

felan hamechi khoobe hamamoon kenare hamim zire sayeye khoda

bebakhshid nemitoonam be kasi sar bezanam ziad vaght nadaram too cn basham

doosetoon daram

delamam kheyli tang shode

boos boos

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت11:29توسط خورشیـــــــــــد | |

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خدا حافظ ای شعر شبهای روشن

خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه

خدا حافظ ای آبی روشن عشق

خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

خدا حافظ ای همنشین همیشه

خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تور ا می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم آگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد

به دل مسپارم تور ا تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدار ا نگیرد

خدا حافظ ای برگ وبار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگرسبز رفتی اگر زرد ماندم

خدا حافظ ای نو بهار همیشه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت11:8توسط خورشیـــــــــــد | |

بی تودر خلوت تنهایی خویش

زجرهایی میکشم که گناهم نیست

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت2:33توسط خورشیـــــــــــد | |

لعنتی با توام

چی از جونم میخوای

میخواستی لهم کنی

میخواستی بشکونیم

هوی عوضی با توام

حالم ازت بهم میخوره

میخواستی بهم بگی حرف مفت میزنم

میخواستی بهم بگی که همه حرفام ادعاست

من که خودم بهت گفتم

من که اعتراف کرده بودم

چرا نابودم کردی؟

چرا لهم کردی؟

زندگی  با توام

جواب بده کثافت

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت3:50توسط خورشیـــــــــــد | |

چی شد یهو

چرا پویا گریه میکنه

چرا رفتن تو اتاق

چرا هنوز نیومده

چرا سرم درد میکنه

مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد

اونا تو اتاق چی میگن

چرا سرم درد میکنه

پس چرا نمیاد

امروز بغلم کرد

دلم براش تنگ شده بود

ازش عذر خواهی کردم

بگین که میاد مگه نه؟

چرا دارم گریه میکنم

سرم درد میکنه

هنوز منتظرشم

چرا این شب لعنتی تموم نمیشه

چرا خوابم نمیاد

سرم درد میکنه

پس چرا نیومد؟

میاد میاد بالاخره میدونه که من منتظرشم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت3:39توسط خورشیـــــــــــد | |

به میخانه گذر کردم دوش

                                              دیدم پیری سبوئی بر دوش

گفتم ای پیر ز خدا شرم نداری

                                            گفتا کرم از خداست می نوش خموش

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت23:22توسط خورشیـــــــــــد | |

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت11:45توسط خورشیـــــــــــد | |